داستان کوتاه مدارس ایتالیا نام داستان کوتاهی است که در این مطلب از مجله صورتی‌ها آن را خواهید خواند. داستان کوتاه مدارس ایتالیا بسیار آموزنده است و پیشنهاد می‌کنم حتما این داستان را مطالعه کنید.

اگر دوست دارید زمان بیکاری خود را برای کارهای بیهوده تلف نکنید و از زمان‌های کوتاه نیز ثمرات زیادی ببرید. ما به شما پیشنهاد می‌کنیم که داستان کوتاه بخوانید تا از زمان‌های کوتاه بیکاری خود نیز به نحو احسنت استفاده کنید.

داستان کوتاه مدارس ایتالیا

داستان کوتاه مدارس استرالیا

یک دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده‌اش عازم استرالیا شد. در آن جا پسر کوچک‌شان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.

روز اوّل که پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسید: پسرم تعریف کن ببینم امروز در مدرسه چی یاد گرفتی؟

پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سیگار کشیدن به ما گفتند، خانم معلّم برایمان یک کتاب قصّه خواند و یک کاردستی هم درست کردیم.

پدر پرسید: ریاضی و علوم نخواندید؟ پسر گفت: نه.

روز دوّم دوباره وقتی پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تکرار کرد.

پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش کردیم، یاد گرفتیم که چطور اعتماد به نفس خودمان را از دست ندهیم، و زنگ آخر هم به کتابخانه رفتیم و به ما یاد دادند که از کتاب‌های آن جا چطور استفاده کنیم.

بعد از چندین روز که پسر می‌رفت و می‌آمد و تعریف می‌کرد، پدر کم کم نگران شد چرا که می‌دید در مدرسه پسرش وقت کمی در هفته صرف ریاضی، فیزیک، علوم، و چیزهایی که از نظر او درس درست و حسابی بودند می‌شود. از آن جایی که پدر نگران بود که پسرش در این دروس ضعیف رشد کند به پسرش گفت:

پسرم از این به بعد دوشنبه‎ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو ریاضی و فیزیک کار کنم. بنابراین پسر دوشنبه‌ها مدرسه نمی‌رفت.

دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند که چرا پسرتان نیامده. گفتند مریض است. دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز یک بهانه‌ای آوردند. بعد از مدّتی مدیر مدرسه مشکوک شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت کند.

وقتی پدر به مدرسه رفت باز سعی کرد بهانه بیاورد امّا مدیر زیر بار نمی‌رفت. بالاخره به ناچار حقیقت ماجرا را تعریف کرد. گفت که نگران پیشرفت تحصیلی پسرش بوده و از این تعجّب می‌کند که چرا در مدارس استرالیا این‌قدر کم درس درست و حسابی می‌خوانند.

مدیر پس از شنیدن حرف‌های پدر کمی سکوت کرد و سپس جواب داد: ما هم ۵۰ سال پیش مثل شما فکر می‌کردیم.

لینک منبع:

https://suratiha.com/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7/