خواندن داستان کوتاه سرگرمی مناسبی برای همه افراد جامعه میباشد. وقتهای کوتاه خودتان را میتوانید با خواندن داستانهای کوتاه که پر از زارهای باورنکردنی هستند بگذرانید. زمانهای کوتاهی مانند صبر کردن برای مترو، زمان تا رسیدن مترو به مقصد و … که در طول روز بیهوده طلف میشودن. شما را دعوت میکنم این بار داستان کوتاه غم نان و تشویش جهان را مطالعه کنید.
داستان کوتاه غم نان و تشویش جهان
داستان کوتاه غم نان و تشویش جهان
صورتیها: یکی از پادشاهان، عمرش به سر آمد و دار فانی را بدرود گفت و به سوی عالم باقی شتافت.
چون وارث و جانشینی نداشت، وصیت کرد بامداد نخستین روز پس از مرگش اولین کسی که از دروازه شهر در آید، تاج شاهی را بر سر وی نهند و کلیه اختیارات مملکت را به او واگذار کنند. اتفاقا فردای آن روز، اولین فردی که وارد شهر شد گدایی بود که در همه عمر مقداری پول اندوخته و لباسی کهنه و پاره که وصله بر وصله بود به تن داشت.
ارکان دولت و بزرگان، وصیت شاه را به جای آوردند و کلیه خزائن و گنجینهها به او تقدیم داشتند و او را ار خاک مذلت برداشتند و به تخت عزت قدرت نشاندند.
پس از مدتی که درویش به مملکت داری مشغول بود، به تدریج بعضی از امرای دولت سر از اطاعت و فرمانبرداری وی پیچیدند و پادشاهان ممالک همسایه نیز از هر طرف به کشور او تاختند.درویش به مقاومت برخاست و چون دشمنان تعدادشان زیادتر و قویتر بود، به ناچار شکست خورد و بعضی از نواحی و برخی از شهرها از دست وی بدر رفت. درویش از این جهت، خسته خاطر و آزرده دل گشت.
در این هنگام یکی از دوستان سابقش که در حال درویشی، رفیق سیر و سفر او بود به آن شهر وارد شد و یار جانی و برادر ایمانی خود را در چنان مقام و مرتبه دید. به نزدش شتافت و پس از ادای احترام و تبریک و درود و سلام گفت ای رفیق شفیق، شکر خدای را که گلت از خار برآمد و خار از پایت به در آمد. بخت بلندت یاوری کرد و اقبال و سعادت رهبری، تا بدین پایه رسیدی.
درویش پادشاه شده گفت ای یار عزیز، در عوض تبریک، تسلیت گوی. آن دم که تو دیدی، غم نانی داشتم و امروز تشویش جهانی. رنج خاطر و غم و غصهام امروز در این مقام و مرتبه صدها برابر آن زمان و دورانی است که به اتفاق به گدایی مشغول بودیم و روزگار میگذراندیم.
لینک منبع: